نمي دونم که چرا هر وقت به تو مي رسم ، نمي توانم از تو
بگويم. براي گفتنت واژه کم مي آورم. به هر حال ، بدان
که بيشتر از اين حرف ها و واژه ها برايم معنا مي دهي
می گن عاشی زود تموم می شه ولی دوست داشتن پایداره من تورو عاشقونه دوست دارم
مهر تو به مهر خاتم ندهم ،وصلت به دم مسیح مریم ندهم،عشقت به هزار باغ خرما ندهم،یکدم غم تو به هر دو عالم ندهم
صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني
اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم
به امید رسیدن همه عاشقها به عشقشون....
+ نوشته شده در جمعه 19 شهریور1389ساعت 1:50  توسط تنهای تنها
|
شبی پر از سکوت و غم
هجوم باوری غریب
به قلب سرد خسته ام
شب است و ناله خزان
صدای شوم جغد شب
به باورم چه می زند
مثال تازیانه ای
شب و من و غربت سرد
به کنج خلوت اتاقی
قلم به دست مانده ام
کنار قاب عکس تو
نه ناله های هر شبم
نه گریه های از دلم
برای من نمی شود
کنار تو نشستنم
شب سیاه و پر سکوت
تمام وحشت دلم
تداعی حضور مرگ
بدون تو نوشتنم
اگر باورت نشود
تمام دوست داشتنم
ولی بدان که این دلم
همیشه با تو در تو بود
به لحظه های سرد سرد
دلم همیشه با تو بود
اگر که شب هزار شب
به شانه شکسته ام
چو دزد شب به ره رود
ودشنه بر گلوی من چو دشمن فرو برد
بدان به خون سرخ باورم
گلوی پاره پاره ام
دوباره می نویسمت
عزیز سبز ساکتم
غروب بی نهایتم
برای این گذشتنت چه
شعرها که نگفته ام
برای با تو بودنم
چه حرفها که ننوشته ام
عزیز نازنین من
امید بی نهایتم
برای لحظه ای بمان کنار
حس خسته ام
شب است و من دوباره باز
قلم به دست مانده ام
مثال تو که بودنت
مثل صد نماندن است
+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 18:46  توسط تنهای تنها
|

عجب کلمه ی باحالی:
دوستت دارم تنهام نزار.
تو این دنیا دوست داشتن معنی نمیده

عشق و عاشقی همش دروغه دروغه دروغه

بقیه عکسها رو میخوای نگاه کنی برو ادامه مطلب خیلی خوشگلن دلم نیومد نبینی
فقط یه چیزی که منو آزار میده اینه که برام نظر نمیزارین نظر دادن که زیاد وقتت رو نمیگیره
همین نظرات هستن که به من کمک میکنن البته نظرای منطقی در مورد این قصر عشق
به هرحال از اینکه میایین خودش خیلیه

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 19:31  توسط تنهای تنها
|
به تو وابسته ام تنها

به تو ، همچون تو به من
چرا که عمریست با خوبیهایت خو گرفته ام
اگر از من بپرسند که از این دنیا چه می خواهی
با تو بودن و در کنار تو بودن را برای همیشه آرزو می کنم
به تو وابسته ام و نمی دانی این وابستگی چقدر شیرین است
اندازه ای که احساس می کنم قلبم دیگر متعلق به خودم نیست
و در همه حال نام تو را فریاد می زند
آری تنها به تو وابسته ام
و باور دارم که عشق تو همچون کتیبه ای است
که همیشه در قلب و جانم ماندگار است
---------------------------------------------------------------
با تشکر فقط نظر یادتون نره باااااااااااای باااااااااااااااای
+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 18:27  توسط تنهای تنها
|
به
قصر عشق قصر تنهاییها
خوش آمدید

آغوشتو به غيره من به روي هيشكي وا نكن منو از اين دلخوشيا آرامشم جدا نكن من براي با تو بودن پره عِشق و خواهشم واسه بودنِ كنارت به هر كجا پر ميكشم منو تو آغوشت بگير آغوش تو مقدسه بوسيدنت براي من تولد يك نفسه چشماي مهربونتو منو به آتيش ميكشه نوازشه دستاي تو عادته تركم نميشه چشماي مهربونتو منو به آتيش ميكشه نوازشه دستاي تو عادته تركم نميشه فقط تو آغوشه خودم دغدغه هاتو جا بذار به پاي عشقه من بمون هيچ كس رو جا.ي من نيار مهر لباتو رو تنو روي لب كسي نزن
قصر عشق قصر تنهاییها
امیدوارم خوب باشید.گرچه تو این زمونه حال خوب کم پیدا میشه.
جدأ چرا باید اینجوری باشه ؟چرا اگه یه کلمه ،فقط یه کلمه با یکی حرف بزنی یه طومار درد و غصه و حسرت و آه تحویلت میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/واقعا نمیدونم.نه اینکه بخوام نا شکری کنم، نه اصلا .اینم یه جورشه.بازم خدارو شکر .ولی یکی مثل من همیشه دنبال علتم که واقعا چرا؟چرا؟چرا؟
چرا آدم باید تو این زمونه به خاطر چیزایی که ارزششو ندارن ولی واسه خیلیها با ارزشن ، پا رو دلش و همه چیزایی که از ته دل و با تمام وجود دوسشون داره بذاره و هیچکسم نفهمه که چرا و به چه علت این کارو کرد!!!!!.اونم مجبور شه تا آخر عمر چیزی رو که تو دلش هست رو از همه قایم کنه و دم نزنه؟واقعا متاسفم واسه خودم و اونایی که مثل من هستن.مطئنم خدا هم نمیخواد اینجوری باشه.هیچکس دیگه قدر دوستی و محبت و آدم بودن کس دیگه رو نمیدونه.همه چیز یه جور دیگه شده
منتظر نظرهای شما عزیزان هستم... به درود
نماز روزه هاتون هم قبول درگاه حق
+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 20:40  توسط تنهای تنها
|
اکنون که خداوند تو را به من داده خوشحالم ،
و از اينکه هميشه تو را در کنارم دارم به خود مي بالم !
چه لذت بخش است دوش به دوش تو قدم زدن ،
و از آن شيرين تر با تو همکلام شدن !
عشق قلب کوچکم را از خود بي خود کرده ، چرا که تنها تو را
در ميان ديگران باور کرده است !
کاش زودتر از اينها تو را یافته بودم ،

زيرا احساس مي کنم با عشق تازه متولد شده ام !
حال ... تو مرا ليلاي خويش مي پنداري ،
من تو را مجنون عشق مي نامم !
تو مرا براي خود مي داني ،
من نيز تو را از براي قلب خود مي دانم !
و چه زيباست لحظه رسيدن به اوج خوشبختي ،
زماني که هر دو همديگر را براي هم مي خواهيم !
+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 20:33  توسط تنهای تنها
|
یکی بود یکی نبود، چهار شمع به آهستگی می سوختند و در
محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید:
شمع اول گفت: ” من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی تواند شعله ی مرا روشن نگه دارد.
من باور دارم که به زودی می میرم...“
سپس شعله ی صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.
شمع دوم گفت: ”من ایمان هستم . برای بیشتر آدم ها دیگردر زندگی ضروری نیستم، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم...“
سپس با وزش نسیم ملایمی، ایمان نیز خاموش گشت.
شمع سوم با ناراحتی گفت: ”من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم. انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند...“
طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.
ناگهان...
کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید.
گفت :
”چرا شما خاموش شده اید، شما قاعدتا باید تا آخر روشن بمانید . “
سپس شروع به گریه کرد .
آنگاه شمع چهارم گفت:
”نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم، ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم.
مـن امید هستم !“
با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید ،
کودک شمع امید را برداشت و بقیی شمع ها را روشن کرد .
نور امید هرگزاز زندگیتان خاموش مباد!
+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 20:25  توسط تنهای تنها
|
تنها در بي چراغي شبها ميرفتم.دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.همه ستاره هايم به تاريکي رفته بودند.
مشت من ساقه خشک تپش ها را مي فشرد.لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود.
تنها مي رفتم مي شنوي؟ تنها. من از شادابي باغ زمرد کودکي به راه افتاده بودم.آينه ها انتظار تصويرم را مي کشيدند.
درها عبور غمناک مرا مي جستند و من مي رفتم.مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
ناگهان تو از بيراهه لحظه ها ميان دو تاريکي به من پيوستي.صداي نفسهايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت .
همه تپشهايم از آن تو باد اي چهره به شب پيوسته!همه تپشهايم.
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خطهاي عصياني پيکرت شعله گمشده را بربايم.دستم را به سراسر شب کشيدم.
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد وخوشه فضا را فشردم وقطره هاي ستاره در تاريکي درونم درخشيد
و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش، تو را گم کردم.ميان ما سرگرداني بيابان هاست .
بي چراغي شبها،بستر خاکي غربتها،فراموشي آتشهاست.ميان ما «هزار و يک شب » جست و جوهاست.


سلام دوستای گلم اینم وبلاگ جدیدم هستش با موضوع عکسهای عاشقووونه برید حال کنین
www.love-wallpaper.blogfa.com
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 20:41  توسط تنهای تنها
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 20:34  توسط تنهای تنها
|
با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم و با عرض تبریک سال نو و امیدوارم لحظات خوشی در این ایام داشته باشید میخواستم یک قصه ای رو براتون تعریف کنم که به مشکل من بر نخورید پس به دقت نوشته هام رو بخونین:
راستش چند وقت بود که میخواستم این حرفها رو بزنم البته هیچ ربطی به عشقو عاشقی ندارهمن واقعا خسته شدم از این دنیای نامردی دنیای دروغ دنیای خیانت از همه چی خسته شدم از چت کردن با آدمای دروغگو آدمایی که خیلی راحت دور میزنن من یک بار عاشق شدم ولی شکست خوردمنه شکست نخوردم موفق هم بودم ولی خیلی به ضررم تموم شد عشق من عشق نبود هوس بود من اصلا معنی عشق رو نمیدونستم ای کاش هیچوقت دچار نمیشدم من عشق رو نشناخته بودم هیشکی به من عشق رو یاد نداده بود بلد نبودم اینکه میگم به ضررم تموم شد این بود که ما مثل ۲ تا مرغ عشق بودیم ولی این عشق لعنتی یک طرفه بود که بعدا فهمیدم و الان هم خیلی پشیمونم من کسی رو نداشتم بهم کمک کنه این هوس آنقدر چشمامو بسته بود که حتی جلوی خانواده ام واساده بودم که قصد ازدواج دارم من از شب تا صبح باهاش میحرفیدم(چه خنگی بودم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا) من حدود یک میلیون دقیقه باهاش حرفیدم ولی اون چی نه زنگی میزد نه چیزی بعدش میگه من کس دیگه ای رو دوس دارم من مونده بودم بهش چی بگم آره دوستان این سرنوشت منه تو این زمونه به هیشکی اعتماد نکنید من نمیگم عاشق نشید نه اول عشقتون رو بشناسید بعد بهش فکر کنید این دنیا دنیای نامردی من الان بیطرفم ولی همه تقصیرا به گردن دختر پسراست اگه اینا یکم راحتتر باهم برخورد کنن مشکل جامعه ما حل میشه حرف برا گفتن زیاد دارم انشاالله دفعه بعد مفصل میگم تا سری بعدی خداحا فظ شما
نظراتتون رو برام بذارین
خدایا خسته شدم از دنیای دروغ خسته شدم ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 19:10  توسط تنهای تنها
|